میخوام دیوارا برمبه
 

دلم به حال اين ساعتايی که بی هيچ بهونه ای دود ميشه می سوزه و واسه همه اون لحظه هايی که خودم با دستای خودم اتيششون زدم

حالا چه جوری بگم که دلم واست قد يه دوزاری شده تنها چيزی که هست رد پای گليت رو گليم نخنمای خوابا و خيالات من      

اره گاهی همين خيالاتت محکم ميچسبی چون تنها راه برای فرار از واقعيتای تلخی که ازارت ميده

و بغضی که مث عزراييل خرخرت ميچسبه و اشکايی که نميدونم وقتی نميريزه کجا ميره

به اين اسمونی که هممون تو بغلش گرفته يا به زمينی که روش راه ميری حسوديم ميشه شکاف فاصله ای که با گذشت هزار سالم پر نميشه

باور کن نميخوام مث يه کلاغ پير زندگيم کلکسيون ارزوای طلايی گورو گم شده باشه

يکيو ميخوام که بگه هنوز واسه ارزوای محال پير نشدم بگه هنوز اونقدر بزرگ نشدم

که چاخانای تو قصه ها رو باور نکنم 

نه نشدم من هنوزم منتظرم که کلاغه به خونش برسه

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱/٢۸ - madonna